تبليغاتX
:: .... تقدیم به تنها باورم... ::

.... تقدیم به تنها باورم...



تویی که عشقمو از نگاه من میخونی

               تویی که رو تپش ترانه هام پنهونی

تو دلم همیشه جاته

               همیشه دلم با هاته

میخام اینو بدونی آروزم با تو بودن

میخام با تو در خانه آروزهایم باشم.

        

                  

+نوشته شده درسه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 18:42 توسط MORTAZA |

بی تو هرگز نمی خوام به آرزوهام برسم

                                                     باتو عمری میتونم به هرچی میخوام برسم

با تو جون میگیرم روی چشمام جات

                                                   همه عشق من اون دوتا چشمات

راضی بشو به بودنم        بدون که عاشقت منم       بی تو من می میرم

نمی دونی چی می کشم     از دست تو       توی همه دقایقم

ببین هنوز به عشق تو        عاشقمو  همون آدم صادقم

بی تو من می میرم      هی دلم میگیره    بی تو هرجا باشم  همه جا دلگیره

        بی تو هرگز             با تو عمری


 

 

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بدنامی عشق

خوشا عاشق شدن اما جدایی
خوشا عشق و نوای بی نوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها
خوشا درون شعله اش افروختن ها

خوشا عشق و از عشق مردن
خوشا عشق و خوشا خود جگر خوردن

 

+نوشته شده درسه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:41 توسط MORTAZA |

                                                      IN THE NAME OF MOST HIGH       

                  Mail Us                                                        .

این هم یک شعر ومتن زیبا از مریم

 

 گرچه عهد بسته بودم دیگر از تو ننویسم اما یاد بی وفایت مرا حتی مجبور

                              به شکستن عهدم میکند.

 

بی وفایی که ندانستم کدام تند باد دروغ متولدش کرد ولی میدانم که 

 

 تقصیر از من وتو نیست تقصیر از بی وفایی زمانه است.

 

چرا با من چنین کردی                 ندانستم چرا دل را غمین کردی

 

زدی خنجر ولی از سوی پشتم                ندانسته منو با غم عجین کردی

 

نبخشم من خطایت را که با من بد جفا کردی 

 

                                ولی آخر ندانستم چرا با من چنین کردی

 

                                

 Mail UsMail Us      عشق من تو بمان      Mail Us   

                                                 

 

 

1:www.msalams.co.sr

2:www.khajan-joon.tk                                                  

   

 

+نوشته شده درچهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:41 توسط MORTAZA |

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریا می دوخت
و شعر های قشنگی چون پرواز پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
كسي كه خالي وجودم را از خود پر مي كرد
و پري دلم را با وجود خود خالي
دلم برای کسی تنگ است
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
دلم برای کسی تنگ است
که بیاید
و به هر رفتنی پایان دهد
دلم برای کسی تنگ است
که آمد
رفت
...... و پایان داد
کسی ....
کسی که من هميشه دلم برايش تنگ می شود

دوستان عزیز . تمامی این مدت نوای عشق سر دادیم . بس است

 این وبلاگ منتقل میشود به بخش دیگری از عشق

 عشق دیار . عشق وطن .

 در انتظار حضورتان

 ایرانی بمانیم

ابربودی و روشنایی عشقم.. ازاندک نور تو.. بوده خشنود بودم ، چشمانت را در چشمان خود نمی دیدم... امّا زمین تیره و تار در مقابل چشمانت آینه بود... و همواره انعکاس زیبایی آن ها را می نگریستم...
تو خورشید بودی و من آفتابگردان چشمان تو؛ تو نتوانستی از میان این همه آفتابگردان مرا بشناسی ، تو همه را از یک دریچه نگریستی ، آنان را که بود و نبودت برایشان تفاوتی نمی کرد و با هر سوسویی می گشتند با من یکی دانستی... با منی که فقط با دیدن روی تو سر از خاک بر می داشتم
...


بیا و بشکن............. این سکوتُ
دل من.................................. طاقت نداره
نمی دونی.......... چی کشیدم
بخّدا ،........ گفتن نداره ؛
خیلی وقته...................... حرف دل رو
تو دلم....................................... دارم می ریزم
وقتی تو.... نباشی پیشم
از خودم هم...................... می گریزم ؛
خیلی وقته............ بی نشونی
دنبالت.............. دارم............. می گردم
نگو............. دل......... بهم دروغ گفت
به خدا طاقت ندارم ؛
خواستنت............................. حادثه نیستش
خیلی وقته........... دلُ دادم
اگه..................... چشماتُ نبینم ،
مُردم و نفس.... ندارم ؛
نمی دونم ..................که چه جوری !
دیدمت ،............... بهت بگم من
عاشقت(دیوونت)............. شدم عزیزم
نری و تنها بمونم ؟!


 

همیشه آنقدر ساده نرو و مگذر
لااقل نگاهی به پشت سرت کن
...!
شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد میزند
...!
و تو
...
هیچ وقت او را ندیده ای
...

طعمش‌تلخ‌بود. تلخي‌اش‌را دوست‌نداشتيم. نمي‌دانستيم‌كه‌دواست. دواي ‌تلخ‌ترين‌دردها. نمي‌دانستيم‌معجون‌است. معجون انسان‌شدن. گمش‌كرديم. شيطان‌از دستمان‌دزديد. بي‌طاقت‌شديم‌و ناآرام. دهانمان‌بوي‌شكايت‌گرفت‌و گلايه... ‌و تازه‌فهميديم‌نام‌آن‌اكسير مقدس، نام‌آنچه‌از دستش‌داديم، «صبر» بود !!
ديگر عزم‌آهني‌و طاقت‌فولادي‌نداريم، ديگر پاي‌ماندن‌و شانه‌سنگي‌نداريم. انگار ما را از شيشه‌و مه‌ساخته‌اند. براي‌شكستن‌مان‌توفان‌لازم‌نيست. ما با هر نسيمي‌هزار تكه‌مي‌شويم. ترك‌مي‌خوريم. مي‌افتيم، مي‌شكنيم، مي‌ريزيم‌و شيطان‌همين‌را مي‌خواست
.

خدايا، ما را ببخش، اين‌تعريف‌انسان‌نيست. ما ديگر ايوب‌نيستيم. از اينجا تا تو هزار راه‌فاصله‌است. ما اما چقدر بي‌حوصله‌ايم. ما پيش‌از آنكه‌راه‌بيفتيم، خسته‌ايم. از ناهموار مي‌ترسيم، از پست‌و بلند مي‌هراسيم، از هر چه‌ناموافق‌مي‌گريزيم ،

شانه‌هايمان‌درد مي‌كند، اندوه‌هاي‌كوچكمان‌را نمي‌توانيم‌بر دوش‌كشيم، ما زير هر غصه‌اي‌آوار مي‌شويم، توي‌سينه‌ما جا براي‌هيچ‌غمي‌نيست.
خدايا، ما را ببخش. اين‌تعريف‌انسان‌نيست، ما ديگر ايوب‌نيستيم. خدايا اما به‌ما برگردان، آن‌معجون‌تلخ، آن‌اكسير مقدس، آن‌صبر قشنگ‌را....................

 

 

 نرو   نرو .. د میگم نرو دیگه

نمی دونم قصه از کجا شروع شد!
اصلا نفهمیدم کی شروع شد!
ولی وقتی به خودم اومدم
دیدم آخر قصه ام
تازه اون لحظه بود که فهمیدم
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم
ولی افسوس!
چاره ای نبود باید دل می کندم
درست مثل همیشه!!
برخلاف میلم!
اونا اول بدون اینکه از من اجازه بگیرن اومدن و شدن همه فکروذکرم
منوحسابی به خودشون وابسته کردن
بعدشم باز بی خبر می خواستن بذارن و برن
بدون اینکه به فکر آخروعاقبت من باشن
آره...
بار اولم نبود که یه قصه داشت برام تموم می شد
ولی نمی دونم چرا اینقدر برام سخت بود
با این وجود بعد از مدتی تونستم با کمک یگانه معبودم
دوری شخصیتهای این قصه رو هم تحمل کنم...

آدما همیشه بعد از شنیدن قصه ها یه درسی می گیرن
منم یه درس بزرگی از این قصه گرفتم
اونم اینه که:
دیگه هیچ وقت به هیچ کس وابسته نشم...

برای اون که هیچ وقت نفهمید چقدردوستش دارم

 

پروانه سوخت.. شمع فرو مرد.. شب گذشت... ای وای.... من که قصه ی دلم.. نا تمام ماند ..

در من کسی ...پشت استخاره های دلواپسی ..نیت می کند و نماز حاجتش بر سجاده های همیشه جاری.... بغض می شود .
در من کسی.. شانه های یک طاقت بلند را ...کم می اورد... تا پس لرزه هایش را به آن تکیه کند.

شنیدم که شمشیر.. یکی را دوتا می کند ...بنازم به شمشیرعشق... که دوتا را یکی می کند
 

مي روي........................ اما .............گريز چشم وحشي رنگ تو
راز اين اندوه بي آرام..................... نتواند نهفت

مي روي......................... خاموش و مي پيچد............... به گوش خسته ام

آنچه با من........................... لرزش لبهاي بي تاب تو گفت

چيست.............. اي دلدار................ اين اندوه بي آرام........... چيست؟

كز نگاهت مي تراود.................. نازدار و شرمگين ؟

آه ................مي لرزد دلم............... از ناله اي اندوه بار

كيست................... اين بيمار در چشمت ....................كه مي گريد حزين ؟

چون خزان آرا.......................... گل مهتاب......... رويا رنگ و مست

مي شكفد............... در نگاهت................................... راز عشقي ناشكيب

وز ميان.......................... سايه هاي وحشي اندوه رنگ

خنده مي ريزيد................................. به چشمت.............. آرزويي دل فريب

چون صفاي آسمان..................... در صبح نمناك بهار

مي تراود....................... از نگاهت ................گريه پنهان .............دوش

آري.............. اي چشم گريز آهنگ............. سامان سوخته

بر چه گريان گشته بودي دوش ؟............................ از من وامپوش

بر چه گريان گشته بودي ؟.................. آه اي چشم سياه

از تپيدن باز مي ماند ................دل خوش باورم

در گمان اينكه شايد.............. شايد..................... آن اشك نهان

بود در خلوت سراي................. سينه ات .............يادآورم

کلامی از ته دل کمند

......در انحنای تنهایی خویش ... بین ماندن و رفتن ... بین بودن و نبودن ... بین نیاز و استغنا ... بین خاموشی و فریاد ... رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه.. تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد..... میشکنی ... میشکنی.... و از مرور خاطره ها خیس میشوی !...
می دانی... در زیر لایه های سکوت و فراموشی... خواهی پوسید .... می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی ...
خواهی پوسید... می دانی در چشم این.. رهگذران غریبه... مهجور خواهی ماند... آری خوب می دانی که از خستگی.. حرف های بر دل مانده.. مچاله خواهی شد ... ولی رفتن را بر می گزینی....
می دانی دوباره.... باید پشت این حصارهای تودرتو خالی... برای بودن تلاش کنی... و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی...... اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی..... و آنقدر غرق در این سکوت می شوی.... که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! .... با تمام وجودت فریادکنی! .... با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی .... ولی می دانی... آری خوب می دانی ...که سکوت را نمی توان فریاد زد....
و ای کاش کسی معنای.... این سکوت را می فهمید!...

 

 


منو................از عشق.............. جدايم نكني
در دل.............. وادي................ بي عشقي ها

چشم و دل بسته .......................رهايم نكني
من............. در اين دشت پراز خوف خطر
جز به الطاف توام......................................... نيست نظر
من .......................در اين كوچه ي بي عابر و تنگ
كه در ان نيست ................به جز شيشه و سنگ
به كجا............... روي كنم
جز گل........................... روي تورا
چه گلي بوي كنم


 

اينروزها ....
اينروزها با سرنوشتم سخت درگيرم

غمگينم از دست خودم از دست تقديرم
اينروزها بدجور دلتنگ کسي هستم
بغضم ،غمم ، از زندگي ،از مرگ دلگيرم

 

دار دنيا.......... تو مرا............... بس بودي
کار دنيا................. تو چه................................. نا کس بودي
من برايت............... علفي هرز و............ تو اما از من
نو گلي تازه و................ نارس بودي
با تو از عشق .................................چه گويم.؟؟؟
که در اين واديه پست
تو همانا ...........................که همان
لقمه ي هر کس بودي

در بلنداي........ زمان
غصه ي ما.................... اول شد
از تو و غير....................... چه پنهان
دل ما............. پرپر شد
خواب ديديم.............................. که مارا
لب مستانه............. دهند
نسب..................... اين دل ديوانه
به پروانه...................................... دهند
چه بسا خواب بديديم و
نديديم................................ ز عشق
به کسي جز................................ ني و نيرنگ
جزايي بدهند


 


 

حرفِ رفتن...... یه شکافه،.... روی ِ قلبِ.... صافُ ساده

دل عاشق... یه اسیره،........ که تو دست ....سردِ باده

تو کدوم قصّه شنیدی،...... عاشقا بهم رسیدن

توی نقاشیا حَتا،.............. اوُنا رُ جدا کشیدن

مِثِه روز ..........روشن ِ قصّه، .......باوِرش یه خورده سخته

کی می گه جمله ی مردن،........................... آخرین برگِ درخته

اگه نیستی...... اگه دوری،................ واسه من فرقی نداره

دل ِ من شوق نفس رُ،.................... از تو قلبِ تُو می یاره

تُو برام زمزمه سازی،....................... مثِه بارون واسه دریا

اگه باشی یا نباشی،...................... با منی همش تو رویا

من صدا از تُو گرفتم،............... واسه خوندن ِ ترانه

واسه رفتن تا به خورشید،................................. تُویی آخرین بهانه...

 


از کجا..................... باید شروع کرد..................... قصه ی عشقو دوباره

تا همه................. بغضهای عالم.................... سر عاشقی نباره

از

منه بی دل....................... به چه جرمی
از تو هی ......................شکنجه می شم
من که با .............................................تمام زجرت
خاکتم،................... مثل همیشم

زیر ضربه ضربه تو
بی سپرترینم.......................... از عشق
بسه نازنین.............. روا نیست
بزنی........................ تیشه............... به ریشم

لحظه................ هجوم .............غربت

لحظه ای................... كه تو رفتی

سيل غم......... زندگيمو برد

وقتی كه.................. پلُ شكستی

تو به خير ‚.................................................. ما به سلامت



اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو مي گفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام
وقتي ياد تو مي افتم

هنوزم مي آي تو خوابم ؛ تو شباي پر ستاره
هنوزم ميگم خدايا
كاشكي برگرده دوباره


 

 

+نوشته شده دریکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:6 توسط MORTAZA |

 

 

                                                              

 

دوستم داری یا نداری

 

تکلیفه عشقمون چیه ؟

 

عاشقی یا مسافری؟

 

اشکامو پاک کنم یا نه بگو تو می مونی باهام یا اشکو هدیه می کنی وقت جدایی به چشام

 

بگو بگو بهم پیشم می مونی توهنوز

 

تو رو خدا تنهام نزار توکه دوستم داشتی یه روز

 

با غم عشقت چه کنم ؟؟؟؟

 

بمونم یابمیرم

 

اشکامو پاک کنم یا نه

 

گریه رو از سر بگیرم

 

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 11:2 توسط MORTAZA |

             THE HUT LOVE

......وقتي قراره عمر عشق سر برسه......

......بهتره قصه به آخر برسه......

......بهتره که دور نريزي اشکاتو......

......بهتره هدر ندي گريه هاتو......

......وقتي قراره عاشق من نباشي......

......بهتره که ديگه اصلا نباشي......

......ميرم و خط ميکشم رو اسمتو......

......ميرم و باطل ميشه طلسم تو......

......وقتي که قراره عشق بشه يه خاطره......

......بهتره خاطره از يادم بره......

......حس ميکنم که ديگه وقت رفتنه......

......جاده مثه سايه دنباله منه......

......وقتي آدم تو عاشقي بد مياره......

......وقتي که هيچ کسي رو دوست نداره......

......بهتره که دور نريزي اشکا تو......

......بهتره هدر ندی گریه هاتو......

......تو باید یاد بگیری که عشق چیه ......

......بدونی عاشق و چشم برات کیه......

......وقتی قراره عمر عشق سر برسه......

......بهتره قصه به آخر برسه......

 

                                                                     

                                                                       

                                                                     

                                                                    

                                                             

                                                                          

                        قربان همه ی دلهای دریایی

عشق یعنی دائما در اضطراب

عشق یعنی تشنگی در شط آب

عشق یعنی لاله پر پر شدن

عشق یعنی در رهش بی سر شدن

عشق یعنی عاشق شیدا شدن

عشق یعنی گم شدن پیدا شدن

عشق یعنی مبتلا گشتن به درد

عشق یعنی عقل را تو کردی طرد

عشق یعنی هر دمی در جست وجو

عشق یعنی هجرت از من تا او

عشق یعنی حرف او بر روی چشم

عشق یعنی صبر در هنگام خشم

عشق یعنی دلبری دل ماندگی

عشق یعنی غربت واماندگی

عشق یعنی همچو آتش سوختن

عشق یعنی چشم بر او دوختن

عشق یعنی دائما در درد و رنج

عشق یعنی یافتتقدیم به تو که عزیزترینی

 

+نوشته شده دردوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 11:34 توسط MORTAZA |

                                        

چي ميشد گر دل اشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در اخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي
مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي 


تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت





دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش ميخواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت
يه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشهء فردا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت
به سرش هواي حوا زد و رفت 




سلام مهربونا
براي اين همه دير اومدنم حرفي ندارم جز اينکه بگم يه دنيا شرمنده
خيلي روم زياده که تو اين مدتي که تنهاتون گذاشته بودم اومدم و ميگم شرمنده..
اما باور کنين که دلم خيلي براتون تنگ شده...
نميخوام خيلي رسمي حرف بزنم . بهم اجازه بدين همينطور عاميانه از تک تکتون عذر خواهي کنم....
مهربوناي من
تو اين مدتي که پيشتون نبودم خيلي اتفاقات افتاد...اما اي کاش يکي از اين اتفاقات خوب از آب در ميومد اما دريغ...دريغ و صد دريغ که حتي يه اتفاق هم براي خندوندن من پيش نيومد...
خيلي از اطرافيانم رو از دست دادم...فکر مي کردم شما ها رو هم از دست دادم اما اين اولين اتفاقي هستش بعد اين همه مدت که بهم اميد داد که حداقل شما ها کنارم هستين
نازنينان سايه
راستش فکر نميکنم بتونم به همه ي شما عزيزانم سر بزنم اما مطمئن باشيد که سايه هميشه به يادتون هست.


خيلي از دوستان ظاهر منو خندون ديدن اما اينجا نتونستم ظاهر نمايي کنم.


نميدونم باز ميتونم بنويسم يا نه ....





سلام دوستاي مهربونم


با دست مايه ي تجربه هاي شيرين و خاطره هاي تلخ ، درك عميق روزهاي عذاب ، بسي دشوار است. اما در امتداد همين روزگار سخت تجربه ميكني كه به آهنگ هر روز همپاي شوي و در مقابل آن استوار باشي...


در اندرونِ تو كسي ست   ،  دنيايي ست و ترا ياري خواهد داد كه خواستن را به شدن بدل كني.


اما اين ممكنه؟ بعضي وقتا غير ممكن ميشه.   بگذريم . خيلي دلم براتون تنگ شده بود.


تا شكوه لحظه ها رو نشناسي ، چشمهايت به مهماني رنگين كمان نخواهد رفت. عزيزانِ سايه ، من لحظه ها رو شناختم . تو همين مدت كم.


بزرگترين گنجينه هايِ من ، نميدونم با چه زبوني ميتونم تمام اين محبتهايتان را سپاس گويم...


اما يه دنيا ممنون از اينكه منو تنها نذاشتين.


زندگي اگر نام آساني داشت ، ديگر بر زمين ، تلاش معنايِ خويش را از كف ميداد و در آسمان ، رنگين كمان.


         



 



 



 

Monday, August 21, 2006

[ لينک ثابت به اين مطلب ]
تو را من چشم در راهم شباهنگام ...

نگاه كسي ...
زندگي ام را سايه گسترده ...

روزهايم روشن تر ...
و شب هايم همه از جنس آرامش ...

آرامشي پوچ شايد !

اشكم ... آبي باشد به بدرقه ي نگاهش !

همين !

+نوشته شده درشنبه چهارم شهریور 1385ساعت 14:47 توسط MORTAZA |

- - خواهران تنها